ابن المقفع ( مترجم : منشي )
413
كليله و دمنه ( فارسي )
بر در شهر بنبشت كه « حاصل يك روزه خرد صد هزار درم است » . ديگر روز پادشاه زاده را گفتند كه : اگر توكّل ترا ثمرتي است تيمار ما ببايد داشت . او در اين فكرت روى به شهر آورد . از قضا را [ 1 ] امير آن شهر را وفات رسيده بود ، و مردم شهر بتعزيت مشغول بودند . او بر سبيل نظاره بسراى ملك رفت و بطرفي بنشست . چون در جزع [ 2 ] با ديگران موافقت نمينمود دربان او را جفاها گفت . چون جنازه [ 3 ] بيرون بردند و سراى خالي ماند او همانجا باز آمد و بيستاد . كرّت [ 4 ] ديگر نظر دربان بر ملك زاده افتاد در سفاهت [ 5 ] بيفزود و او را ببرد و حبس كرد . ديگر روز اعيان آن شهر فراهم آمدند تا كار إمارت بر كسي قرار دهند ، كه ملك ايشان را و ارثي نبود . در اين مفاوضت خوضي ميداشتند ، دربان ايشان را گفت : اين كار مستورتر گزاريد ، كه من جاسوسي گرفتهام ، تا از مجادلهء شما وقوفي نيابد ؛ و حكايت ملك زاده و جفاهاى خويش همه باز راند . صواب ديدند كه او را بخوانند و از حال او استكشافي [ 6 ] كنند . كس رفت و ملك زاده را از حبس بيرون آورد . پرسيدند كه : موجب قدوم [ 7 ] چه بوده است و منشأ و مولد كدام شهر است ؟ جواب نيكو و بوجه بگفت و از نسب خويش ايشان را اعلام داد و مقرّر گردانيد كه : چون پدر از ملك دنيا بنعيم آخرت انتقال كرد و برادر بر ملك مستولي شد من براى صيانت ذات به ترك شهر و وطن بگفتم و از نزاع بي فايده احتزاز لازم شمردم ، و با خود گفتم : إذا نزل بك الشّرّ فاقعد [ 8 ]
--> [ 1 ] . ( 3 ) از قضا را در اساس و 3 چنين است و صحيح است ، باقي نسخ : از قضا ، و اين نيز درستست . تعبير از قضا و قضا را بمعني اتّفاقا و بر حسب اتّفاق و تصادف ، يا به قضاى آسماني ، هر دو معروف و بسيار متداول است ؛ تركيب آن دو به صورت از قضا را ، يعني افزودن « را » بر يكي يا « از » بر ديگري نيز ندرة ديده مىشود ، ولي در كتب لغت و دستور زبان كه به آنها مراجعه شد ذكري از آن نيافتم . [ 2 ] . ( 5 ) جزع 378 / 7 ح ديده شود . [ 3 ] . ( 5 ) جنازه بمعني مرده ، و بمعني تخت يا صندوق يا تابوتي كه نعش مرده را بر آن و در آن نهند و بر دارند . [ 4 ] . ( 6 ) كرّت ( در عربي كرّة ) بار ، مرتبه ، دفعه . [ 5 ] . ( 7 ) سفاهت دشنام دادن و با كسي ناداني كردن . [ 6 ] . ( 11 ) استكشاف طلب كشف كردن ، تحقيق كردن ؛ نيز 48 / 12 و 50 / 5 و 73 / 15 و 324 / 6 ح ديده شود . [ 7 ] . ( 12 ) قدوم آمدن ( بشهري يا نزد كسي ) ، وارد شدن ؛ پيش فرا شدن و از سفر باز آمدن هم معني ميدهد . نيز 404 / 5 ديده شود . [ 8 ] . ( 16 ) إذا نزل بك . . . چون فرود آيد بر تو بدي پس بنشين .